شارژ ایرانسل

فال حافظ

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic
you and I remember, so the wind won't blow it all away
 

سه شنبه 3 دی 1398

بهار-این‌روزها



عجیبه که برخلافِ تصورم خودم رو به در و دیوار نمیکوبم برای رهایی از سیاهی ...شاید واقعا سیاه نیست و مشکل از خودمونه... 
آرومم... گنگ و گیج!!! گاهی عصبی، گاهی غمگین. ولی درکل سرپام!! زنده و خوب!!!. 
نمیدونم... شاید هم آرامش قبل از طوفانمه و چند وقت دیگه تازه شروع شه جنون هام، 
ولی الان بی‌حسم تا حدودی...
سرزنش چرا خب. فحش هم گاهی. ولی بعد به خودم میگم حرص نزن دیگه تموم شده رفته. 

یادمه که دیروز پریروز ساعت پنج صبح از خواب پریدم و یهو همه چیییییییز تو مغزم سرازیر شد و مثل چی گریه م گرف تا هفت صبح. 
بعدش باز خوابیدم و زندگی رو پیش گرفتم. 

الان دیگه چیزی برای از دست دادن نیست.
چیزی هم برای به دست آوردن. 
آرومم تو این لحظه ها... 

خیلی وقت بود با بهارِ خودم تنها نبودم...
این حسی که یه روز خیلی قشنگ میشی و کلی عکس های خوب از خودت میگیری ولی دیگه از پیش همه رفتی و کسی نیست ببینه ‌‌:))) یا این حسی که یه آهنگ باحال کشف میکنی و کسی نیست باهات گوش کنه...

احساس میکنم برگشتم به دوسال قبلِ خودم.

دیگه حاضر نیستم به هیچ قسمتی از دستش بدم این حالو...
نمیخام قسمتی از زندگیِ هیچکس باشم.


پ.ن: یهو یه حجم استرس زیادی امشب بم وارد شد که نشستم به خرخونی و کلی برنامه هام جلو افتاد‌=))))
پ.ن2: تلگرام از امروز برفی شد*_*


یکشنبه 1 دی 1398

یونو واتز رانگ؟



امشب متوجه شدم تا به هنگامی که عمق وجودم درد نکشد، 
قسمت انگلیسی مغزم کار نمیکند. 

نمیتوانم انکار کنم قدم های یخ زده م را کندتر میکردم برای سوزاندن زمان،
برای داشتنِ زمان بیشتر...

زمان سوخت و الباقی سرمای استخوان سوز بود. 

سرمای زمستانی ت مبارک...

پ.ن1: چند پاراگراف باشکوه انگلیسی به ذهنم خطور کرد.
پ.ن2: امشب تازه فهمیدم چقدر از خانه دور بودم. آدرس را اشتباه رفتم... 


شنبه 9 شهریور 1398

نگاهتو دوست داشتم



یادش بخیر اینجا.
چقدر فرسوده م حالا. 
به قول یه دوست "زنی اینجا بدون تو، ادای زندگی کردن در می آورد".
با اینکه الان مطمئنم و همیشه هم مطمئن بودم از پس این احتمال ضعیف برمیام، 
ولی دیشب از فکر به اینکه چقدر شکسته شم تو چند سال بعد و چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته، با چشمای خیس خوابم برد. 
ولی خب بالاخره که خوابیدم...
نکته ش هم همینه. 
بالاخره کاری که باید انجام بشه، میشه. 
منتهی اینکه چجور انجام بشه، آدمو غم ناک!! میکنه.
چقدر حرف و آهنگ بود که برات بگم دیشب. 
دلم میخاس تک تک کلمه های ذهنم رو بگم، ولی فایده ای نداشت برات شنیدنش.

و الان باید قوی تر از قبل باشم. 
چون شکسته تر از همیشه م.


چهارشنبه 19 تیر 1398

#62



یه روز میاد که میبینی کسی تو زندگی نیست که لیاقت توجه داشته باشه
و از احساس و وقتی که گذاشتی...
از رنجی که کشیدی، پشیمونی...
و حتی پشیمون بودن هم بی فایدست...

ای بهار احمقم...
دوباره آجر ها رو بیار و بچین دور خودت و دنیات...
الان دیدی که اون بیرون هیچی نیست...
بمون تو دنیای خودت...
که تاریکی، هرچقدرم ته دل آدمو خالی کنه،
ولی آرامشِ محضه...

جایی که خودتی و غصه هات...
و قرار نیست کسی یا چیزی به رنج هات اضافه شه...


چهارشنبه 19 تیر 1398

هر وقت گفتم این با بقیه فرق میکنه، بیاین بزنین تو دهن من



هممون دوستهای صمیمی داشتیم که الان برامون غریبه ان...

توییتِ یکی بود که اسمش یادم نیس.
مهم اینه که یادمون بمونه...
همه رهگذرن...
دیر یا زود باید یاد بگیری خودت اشک هاتو پاک کنی...
مهم نیست رنجی که به دوش میکشی،چقدر سخت باشه بنظرت،
خودتی و خودتی...




سه شنبه 18 تیر 1398

بنفش پررنگ



چقدر دلم برای براتیگان تنگ شده...

از آخرین جملاتی که تو همچین شرایطی بودم سالها پیش، و یادمه به خودم میگفتم
این بود که " روحم تکه تکه شد، ولی جسمم سر جاش بود،
و این چیزی بود که نابودم کرد"

الان ولی دیگه تو سن و شرایطی نیستم که برام مهم باشه روحم مرده یا ذره ذره ی جسمم بوده...
یا تموم وجودم...
مهم اینه که این بی حسیِ محض رو باید نگهش دارم...
و چه بسا که همین هم برام بهترین باشه،

آدم مگه از زندگی چی میخاد؟




سه شنبه 18 تیر 1398

#59



و خب اگه این وبلاگیه که خاطرات و داستان های بهار،
و  ثانیه های روزمرگی هاشو به یادگار نگه میداره...
امروز هم باید بین صفحه هاش ثبت بشه...
که یادم نره چیزی رو...
در واقع "هیچی رو"...


جمعه 13 اردیبهشت 1398

ایز دیس ترولی می؟



این بود نتیجه ی بیست سال زندگیم
Moderate bipolar disorder 


شنبه 27 بهمن 1397

همون همیشگی



لکن مدل موهاتون جوری نباشه که از روبه رو شبیه حسنی
و از نیمرخ دیوید بکهام باشین
با تچکر


چهارشنبه 19 دی 1397

واهاهای



بهارتون همه ی امتحاناتش خوب بودن تا اینجا^_^
امروزم امتحان اسپیکینگ داشتم که خییییلی آسونتر از تصورم بود!!! 


سه شنبه 11 دی 1397

کاش بمیرم از دلتنگی



لیترلی


دوشنبه 10 دی 1397

خاطره بازی



یادمه اوایل وب گردیام و خوندن پست ها و حرفهای آدمایی که جایی از زندگی هم نبودیم،
ولی از خوندن روزمرگی ها و احساساتشون،جریان زندگی رو حس میکردم
چقدر همیشه عاشق خوندن حرفها و داستان زندگی آدمهام...
و یاد اون وبلاگی بخیر که نوشته بود "و قسم به روزی که جز بلاگفا مرهمی نخواهی یافت"!!!! :}



دوشنبه 10 دی 1397

لست دی عاو 2018




که یادم نره: تو دنیای خودت بمون.چه تاریک چه روشن...
پ.ن: ستاره جون ببخشید که جواب کامنت هاتو نتونستم بدم3>


سه شنبه 13 آذر 1397

گوشیم به فنا رفت!!!



هی گایز!!
ایتس بهار!! صدای منو از کافی نت دانشگاه میشنوین!!!

از دیروز صبح گوشیم خاموش شده و روشن هم نمیشه!!
و به ایمیل ها هم نمیتونم دسترسی داشته باشم چون بدون گوشی،به سیمکاتم هم دسترسی ندارم!!!
فردا صبح میرم نمایندگی سونی، وامیدوارم مجبور نشم فلش کنم گوشیو :(
انی وی زود پیدا میکنیم همو . میبینمتون :*





سه شنبه 29 آبان 1397

تیترم نمیاد '-'



بعد خب آدما سوپرمارکت نیستن که بری تو زندگیشون هرچی خوب بود و خوشت اومد و لازم داشتی رو برداری بریزی تو سبد استفاده کنی
هرچی هم دوست نداشتی بگی : "این محصولتون خوب نبود عوضش کنین!"
هر ادمی یه بقچه ست.
از صفات خوب و بد 
استعدادها و نقات ضعف 
یه حدی از توان و تحمل و شعور داره و یک احتیاجاتی.
دائما حالش یکسان نیست !
 

اگه با یه نفر ارتباط برقرار میکنین باید با تمام وجود اون آدم دوست باشید نه فقط یکسری ویژگی های خاصش!

اشتباه میکنم؟



( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]